ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸۸ 

حالا هم که بعد از عمری خواستم چیزی بنویسم تازه می بینم کیبورد جدید فارسی نویس ندارد....

 این چند کلمه را هم مهمان حافظه ام بودم.


کلمات کلیدی:
 
قصه ی ناتمام
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧ 

سیگار را توی تاریکی روی زمین تکاندم و لبه ی میز گذاشتم. گوشه ی سینی را بالا بردم. موج توی داروی ظهور افتاد و تا سمت دیگر تشت رفت و آرام برگشت. عکس، کم کم داشت واضح تر می شد. آن را برداشتم و توی نور قرمز نگاه کردم. کنار تابوت، کله ی تاس مرد عینکی کم کم ظاهر شد. عکس را توی تشت کوبیدم.

-« مرتیکه زیگیل » دوباره آن را برداشتم و در مایع تثبیت کننده زدم و از بندی که کنار دیوار بود آویزان کردم. قطره های دارو از گوشه ی تیز  عکس می چکید. نگاتیو ها را توی کمد گذاشتم و چراغ را زدم. در را که باز کردم محمود با آن سبیل پایه دارش پشت در بود. کمی نگاهم کرد و انگار که دارد بو می کشد دماغش را بالا کشید و گفت:

- « تو نمی فهمی یه جرقه اینجا رو می فرسته هوا؟ »

- « کدوم جرقه؟ » چشم هایش گرد شد و چند لحظه سکوت کرد.

- « رو که نیست، خب بگو دلم واسه سخنرانی فرهمند تنگ شده خیال همه رو راحت کن »

- « گور باباش، فکر خودت باش که تا دو ساعت دیگه باید صفحه رو ببندی و هنوز عکس نداری»

-‌ « اینام نشد؟ »

این پا آن پا می کرد که وارد تاریکخانه شود. کنار رفتم و آمد تو. پوشه ی زردی را به سینه چسبانده بود و انگار که دنبال چیزی می گشت یکدور دور اتاق چرخ زد. وسط تاریکخانه ایستاد و نگاهم کرد.

- « آقای فرهمند گفت یکی از همین عکسها رو واسه صفحه اول بزرگ کن.»

- « بیا بیرون ببینم چی میگی »

کمی به در و دیوار نگاه کرد و بیرون رفت. تازه فرصت کردم ته سیگار را از لبه ی میز بردارم و پرت کنم پشت کمد نگاتیوها. حوله را برداشتم و پشت سرش بیرون رفتم و در را بستم.

عکس های مراسم تشییع جنازه را که توی پوشه بود یکی یکی ورق می زد. روی بعضی از آنها کمی مکث می کرد و بعد دوباره عکس بعدی را نشان می داد.

- « می بینی؟ تو همش هست. باید یه جور عکسو جا بدی که این مرتیکه حذف شه. »

چند تا از عکسها را برداشتم و با هم مقایسه کردم. توی همه ی عکسها تابوت روی دست مردم بود و بین جمعیت سیاه پوش، مرد تاس با کاپشن قهوه ای روشن، درست رو به دوربین در نزدیکترین جای ممکن ایستاده بود.

- « حالا باشه چی میشه؟ مگه کیه؟ »

- « همین مونده که وسط مراسم تشییع یه دلقک برامون شکلک در بیاره. اونوقت میگن عکاس کی بوده؟ هرری.. » روی دسته ی صندلی نشستم و خیره شدم به عکس. داشتم فکر می کردم چطور می توانسته مثل عکاس ها بهترین زاویه را برای توی کادر بودن انتخاب کند. توی یکی از عکس ها داشت اشکش را پاک می کرد و عکس دیگر در حالی نشانش می داد که دستش را به سمت تابوت دراز کرده بود.

- « چیکارش می کنی؟ »

سرم را بلند کردم « چی رو؟ » داشت با چشم و ابرو  به عکس اشاره می کرد.

- « کاریش نمی شه کرد. می بینی که چقدر نزدیکه. » پوشه را روی میز کناری گذاشت و رفت طرف میز خودش. کاغذهای لوله شده ی اوزالید را از توی استوانه برداشت و شروع به خواندن کرد. اما مضطرب تر از آن بود که بتواند متن تصحیح کند. پوشه را برداشتم و رفتم بالای سرش.

- « از کجا می دونی نسبتی نداره؟»

سرش را طوری به طرفم چرخاند که انگار حرف عجیبی زده ام...


کلمات کلیدی:
 
دلم گرفت از این همه نبودنم...
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳۸٧ 

چقدر کلافه ام این روزها با حرفهای نگفته ام. با گوشی که از من چیزی نمی شنود و چشمی که از من نمی بیند.
راستی کسی از طرح بروز رسانی کم هزینه وبلاگها چیزی نشنیده؟!


کلمات کلیدی:
 
وقتی کارت را بلد باشی...
ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٧ 

زن با عجله و عصبانیت وارد اتاق می شود. کنار در زانو می زند و محتویات پاکت مرگ موش را توی پیاله می ریزد. پیاله را تا نصف از آب کوزه پر می کند و با قاشق هم می زند. به طرف بچه ها می رود که هر کدام گوشه ای از اتاق کز کرده اند و با ترس به او نگاه می کنند. به علی می گوید: امشب هم شام نداریم ولی عوضش یه دوا گرفتم که تا صبح راحت بخوابیم. علی مقاومت می کند و زن چند قاشق از دوا را می خورد. علی تسلیم می شود قاشق اول را تف می کند. زن توی سرش می زند و می گوید: مزه اش بده ولی عوضش برا هممون خوبه. دماغ علی را با دست فشار می دهد و چند قاشق توی حلقش می ریزد. دختر هم با این حال که کمی بزرگتر است چندان مقاومت نمی کند و دوا را می خورد. زن ته مانده ی پیاله را سر می کشد، رخت خوابشان را پهن می کند، کلون را می اندازد، بچه ها را در آغوش می گیرد و می خوابند.

*** کسی محکم به در می کوبد و با ضجه، زن را صدا می زند. دستی از سوراخ کنار در تو می آید و کلون را می کشد. در باز می شود و اهالی ده به داخل می ریزند. با دیدن مادر و بچه ها هیاهو یی برپا می شود و ... سم خورده ها به بیمارستان منتقل می شوند و نجات پیدا می کنند.

***زن از توی کوچه بیرون می زند. صدای جیغ مانندش قبل از خودش: ما باید بمیریم تا راحت بشیم. بچه ها را با دو دست محکم گرفته و دنبال خودش می کشد. کنار منبع آب، علی از دستش فرار می کند و به سمت کوچه می دود. زن جیغ می زند و برمی گردد دنبالش اما دست دختر را هم ول نمی کند. بعد از چند لحظه مشت کوچک علی توی دست مادرش است و کنار مرداب می رسند. کفش دختر روی چمنها از پایش در می آید، می خواهد آنرا بپوشد اما زن اجازه نمی دهد و می گوید که دیگر نیازی ندارد. هر طور شده کفشش را بر می دارد اما کلید خانه از دستش می افتد ( انگار که قرار است بازهم کلید نجاتشان بدهد) زن بی درنگ به سمت مرداب می رود و به داخل آن سرازیر می شود. بچه ها فرار می کنند و زن به دنبالشان جیغ می زند و می دود.

***پشت پرچین باغ مامورین آتش نشانی جنازه ی زن و علی کوچک را از داخل چاه بالا می کشند. اما دختر بچه زنده می ماند تا با کلام معصومانه اش این دو حادثه را برای دکتر قریب تعریف کند. انگار قصه کدو قلقله زن را می گوید.

مطلبی که خواندید بخشی از آخرین قسمت پخش شده از سریال روزگار قریب بود. و چیزی که باعث نوشتن این چند سطر شد نه سندیت ماجراست و نه چرایی این خودکشی ها. خشونت این چند صحنه به حدی بود که چند بار تلویزیون را خاموش کردم اما باز نتوانستم تحمل کنم و مادرم که در اتاق را باز کرد و وارد شد با دیدن چهره ی من سینی چای را روی هوا رها کرد و جیغ کشید. چهره ام معجونی بود از حس نفرت، وحشت و تعجب از پخش چنین صحنه هایی. ضمنا این تصاویر در سبزترین و زیباترین مناطق ایران ساخته شده بود (در حوالی لنگرود شاید) نه در میان تاریکی و خون. کارگردان لابلای این صحنه ها چهره ی دوست داشتنی و مهربان مهدی هاشمی را قرار داده تا شاید کمی از بار این وحشیگری را تلطیف کند اما به نظر می رسد چندان هم در این کار مصر نبوده. کیانوش عیاری در این سریال نشان داد که می شود سریال ایرانی ساخت و به تماشاگر توهین نکرد. کاری که در جزئیات و ریزه کاری ها قطعا بهترین و جذابترین ساخته ی تلویزیون ما در تمام سابقه تاریخی اش است.....


کلمات کلیدی:
 
من گول نخوردم
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧ 

برای ختم غیبت صغری چه بهانه ای بهتر از پرداختن به مرگ بازیگر مظلوم و غرغروی دوست داشتنی.

اما چه می شود گفت جز همین.

یادش گرامی گرچه باور نمی کنم.

 

 

راه امشب از همیشه کوتاه تر به نظر می رسید. چقدر زود رسیدم به پل عابر تقاطع و پله برقی همیشه خرابش. امشب انگار کار می کرد. توی تاریکی راهرو از دور حرکتهایی قابل تشخیص بود اما البته چندان هم فرق نمی کرد. کیف را توی دستم جابجا کردم و کتفم را چند دور چرخاندم. یادم باشد به خانه که رسیدم وسایل اضافی را بردارم و کمی به داد خودم برسم. سایه مردی از کنار نزدیک می شد. نگاهش نکردم. اگر آدرس می خواست حتما از دور صدا می کرد. حدس زدم احتمالا باز گیر یک مسافر مریض دار در راه مانده افتادم که البته گدا هم نیست و برای داروی فرزند دستش را دراز کرده. پای پله ها که رسیدم صدا کرد. مثل هر شب پله ی بالا رونده خراب بود و آن دیگری کار می کرد. اگر سالم بود احتمالا از دستش فرار می کردم. یا شاید از این موقعیت. گفت: سلام جوون.. سرم را که به طرفش چرخاندم شروع کرد. آخرین بار که توی این شرایط قرار گرفتم جلوی عابر بانک منتظر دریافت پول بودم. آن مرد هم مثل این یکی یکریز حرف می زد و از جوانمردی و قد و بالایم تعریف می کرد. داستان هایشان تقریبا یکی بود با این تفاوت که مرد جلوی عابر بانک چشم از صورتم برنمی داشت و مدام بازویم را فشار می داد اما این یکی توی تاریکی پشت راهروی پل کمین کرده بود. کلاه نخی تیره ی دست باف و کت گشاد توی این گرما انگار تنها لباسی است که به تن این آدمها می نشیند. راه فراری نداشتم و مجبور بودم حرفش را بشنوم. اما نمی شنیدم. اولین باری که با این صحنه مواجه شدم دبیرستانی بودم. دوهزار تومان هفتگی ام را با او نصف کردم و وقتی داشتم با افتخار برای همکلاسی ها تعریف می کردم همین علی حیدری خودمان با تاکید گفت: بدددببخت! گولت زده... از سادگی خودم خجالت کشیدم اما همچنان از کارم دفاع کردم و آن مرد را مستحق دانستم. مرد آستینم را گرفته بود و می کشید. تقریبا داشت گریه می کرد، صدای علی حیدری توی سرم می گشت: داره گولت می زنه بدبخت...

داره گولت می زنه... گول نخور... بدبخت... گول نخور... کشتارگاه یه نفر... کشتارگاه..

صدای علی محو شده بود و من روی پل بودم. خطی ها برای گرفتن مسافر داد می زدند. لای کیف را باز کردم و بدون اینکه داخلش را ببینم آن را به دست دیگر دادم. کف دستم را فوت کردم و از پله های سمت دیگر سرازیر شدم. پیرمرد کنار سایبان پله برقی روی چمن ها نشسته بود و زانو هایش را در بغل فشار می داد.


کلمات کلیدی:
 
ابراهیمی در گلستان!
ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٧ 

در را که باز کردم و وارد اتاق شدم خواهرزاده هایم داشتند با هم بگو مگو می کردند. یکی که پشت صندلی ایستاده بود با دیدن من گفت: ببین دایی محسن، نوبت منه نمی ذاره بازی کنم.

چپ چپ نگاهش کردم و چیزی نگفتم. ساکت شد و خندید. بعد از کمی خم و راست شدن سلام بلندی تحویلم داد و دوباره حرفش را از سر گرفت. آن یکی که روی صندلی نشسته بود هم از فرصت استفاده کرد و با سلام کوتاهی شروع کرد به دفاع کردن.

: تو ظهری نذاشتی من بازی کنم، منم الان نمیذارم تو بازی کنی

: من نذاشتم یا مامان خانوم که به زور گفت بخوابین؟

: خوب نوبت من بود.

کار کم کم داشت به گریه زاری و وکیل وصی می کشید که چشمم خورد به کاغذ روی میز. آشنا به نظر می رسید. لبه ی تا شده اش را گرفتم و از زیر موس و سی دی هایی که روی میز پخش بود کشیدم. دعوای بچه ها بالا گرفته بود و من غرق خواندن نوشته های روی کاغذ بودم. وقت میانجی گری بود و تا کار به زد و خورد نکیشده باید کاری می کردم. خواهرم در را باز کرد و وارد شد

: تو اینجایی اینا اینقدر سر و صدا می کنن؟ دست هر دو شان را گرفت و بچه ها با دلخوری بیرون رفتند. روی صندلی نشستم و خواندم

... بدان امید کان آتش سراپایت نسوزاند،/ گرت روزی دهد فرصت/ چراغ خانه ات را لختی ار با شعله ی چشمان جادویش برافروزی/ تو و آن دامن پاکش/ پس از هرگز/ نه می میری/ نه می مانی/ و عمرت بر امید و شبنم صبح سحر دوزی.

هنوز آن روز یادم است. با نفت و کبریت و یک بغل دست نوشته. همه مثلا عاشقانه. از در و دیوار و کوه و بیابان تا خط و خال چشم و گریبان. روی بام خانه به خدمت همه شان رسیدم. رفتند جایی که باید. سیاهی اش هنوز روی موزاییک های پشت بام مشخص است. نمی دانم این یکی از کجا جان سالم به در برده بود؟ یاد ابراهیم و آتش و گلستان افتادم. این فکر به سرم زد که شاید ارزشش را داشته، کاغذ را زیر و رو کردم بلکه نوشته ی در خور توجهی پیدا کنم که ماندنش را توجیه کند اما چیزی نبود جز همین مزخرفات.

سر و صداها خوابیده بود و انگار وقت گلایه و لوس شدن رسیده بود. بازنده ی دعوا در آغوش مادر گریه می کرد و چیزهای نامربوط طلب می کرد. برنده هم در اتاق را باز کرد و با خنده گفت: دایی؟ مامان گفت اگه شما اجازه می دی، کاری ام نداری من با کامپیوتر بازی کنم.

با چشمک اشاره کردم که جلو بیاید. اشاره را گرفت و پاورچین گوشش را تا نزدیک دهانم پیش آورد. زیر گوشش آرام گفتم: برو از مامانی یه کبریت بگیر بیا تا بذارم بازی کنی.

: هییییی می خوای سیگار بکشی؟

: بیار تا بهت بگم.


کلمات کلیدی:
 
نوروزنامه
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸٧ 

خدا خدا می کردم تاکسی های خطی حالا که برای دل خودشان نرخ کرایه ها را اضافه کرده اند سر خط باشند و دنبال کاسبی. اما کسی نبود. همه مسیرها ماشین داشت الا مسیر ما که کمی از آبادی های شهری فاصله داشت و احتمالا راننده مسیر برگشت را در آن ساعت شب باید خالی برمی گشت. بیست دقیقه ای طول کشید تا یک ماشین عبوری پیدایش شود و ما سه نفر غریبه را که از اینطرف و آنطرف دور هم جمع شده بودیم آنقدر دندانگیر بداند که سوار کند. نشستن روی صندلی ماشین، اینجور وقت ها یعنی آرامش. یعنی به هر حال به مقصد نزدکی. راننده داشت با نا امیدی راه می افتاد که نفر چهارم از دور بال بال زنان نزدیک شد. مقصدش با ما یکی نبود اما قبول کرد کرایه کامل را بدهد. چند بار هم این را گفت تا خیال راننده راحت شود که با یک پیرزن غر غروی خسیس طرف نیست. دو تا دبه خالی دستش بود، از آنهایی که معمولا برای شور و ترشی انداختن استفاده می شود، و چند تا کیسه پلاستیکی که معلوم نبود داخلشان چیست. سنگین نبود اما جای زیادی را اشغال می کرد. چادرش را که روی زمین کشیده می شد جمع کرد و به سختی سوار شد. وسایلش روی صندلی عقب بین ما تقسیم شد و راه افتادیم. شنیده بودم که در بعضی ساعات شبانه روز آدمهای غریبه با هم مهربان هستند اما نمی دانستم حقیقت دارد یا نه؟ دعایمان نکرد اما خیلی معمولی تشکر کرد. وقتی از راننده شنیدیم که کارخانه گاز توی مسیر منفجر شده هم زجه مویه نکرد. فقط از تلفات پرسید و گفت که بنده های خدا شب عیدشان عزا شده و آهی کشید. راننده انگار چندان حوصله حرف زدن و شنیدن نداشت که پخش صوت را روشن کرد و اجبارا همه ساکت شدند. چند ثانیه ای مقدمه و بعد شروع آهنگی ملایم. از وقتی شکل و شمایل آهنگ قابل شناسایی شد پیرزن سر تکان می داد. 

اگه همصدام بودی، هیشکی حریفم نمی شد     کوه اگه رو شونه هام بود کمرم خم نمی شد 

تـو اگـه خواسته بـودی، تو اگـه مـونـده بـودی       موندنی ترین بودم عمق صدام کم  نمی شد

صدای پیرزن بود که روی صدای داریوش می نشست و به گوش ما فرو می رفت. چند قدم بالاتر پیاده شد و توی کوچه پس کوچه های کوتاه و تاریک و بی صدا راهی را پیش گرفت و با صدای دبه های خالی اش که به هم می خوردند دور شد.

سلام. سال نوی همگی مبارک. امیدوارم خوب شروع کرده باشید و بهتر ادامه دهید. فرصت نشد تا به خانه هایتان بیایم و حضورا تبریک بگویم. چند روزی نبودم یا اینکه بودم اما خودم نبودم. سر فرصت می نویسم کجا بودم. به هر حال برای شایعه پردازها نبودن، بهترین فرصت است تا با خیال راحت به ترویج خیالاتشان بپردازند. من به عنوان یک انسان صاحب اختیار، از این تریبون همه چیز را تکذیب می کنم. حتی حقایق روشن و بدیهی را.


کلمات کلیدی:
 
آهنگ ها
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ اسفند ۱۳۸٦ 


آخر بودن همیشه هم بد نیست. مثل الان که می خواهم از آهنگهای مورد علاقه ام بنویسم. لااقل در بخش منفورین با استفاده از حافظه جمعی از وبلاگ نویسان می شود کسی را از قلم نیانداخت! از حامد و جوجو ممنونم به خاطر دعوتشان.
نمی دانم جایگاه موسیقی کلاسیک (نه لزوما موسیقی سنتی و آوازی) در ایران چگونه است. اینکه آیا اصلا چنین چیزی با تعاریف خاص و استاندارد جهانی در ایران هست یا نه نمی دانم چون اصولا اهل موسیقی حرفه ای نیستم. اما البته خودم را مخاطب حرفه ای می دانم. گاهی فکر می کنم در کشورمان چیزی به این نام اصلا متولد نشده و گاهی با شنیدن بعضی آهنگها احساس می کنم تمام هنر و هارمونی یک ارکستر سمفونی بزرگ در یک قطعه موسیقی با کلام جاری است. به همین خاطر وقتی صدای سازی از جایی بلند است هیچ حسی جز شنوایی ام درست کار نمی کند. حتی نمی توانم برای صحبت کردن تمرکز کافی داشته باشم. فرقی هم نمی کند که خواننده و صدا مورد علاقه ام باشد یا نه. سواد موسیقی ندارم و هر چه می گویم بصورت تجربی و غریضی است.
وقتی خواننده ای را دوست دارم یعنی تمام آهنگهایش را می پسندم. مثل ستار، مهستی، فرهاد، فرامرز اصلانی، محمد اصفهانی، شهرام ناظری، شب پره، ابی، نوش آفرین، آرش سبحانی.... همه چیز اینها را دوست دارم. از صدا و آهنگ و تنظیم کارها و شعر و شخصیت خودشان گرفته تا هر چیز دیگری که برای یک خواننده امتیاز است.
وقتی آهنگی را دوست دارم یعنی ممکن است همه ی کارهای خواننده اش را نپسندم. مثل هر خواننده ی دیگری که در ذهنتان باشد و جزو گروه بعدی نباشد. از گوگوش و هایده و داریوش گرفته تا امید و هنگامه و مارتیک. از سیمین غانم و مرضیه و هوشمند عقیلی گرفته تا جهان و عارف و حمیرا. تا علیرضا قربانی و بیژن مرتضوی و معین و رضا صادقی ...
اما تک آهنگها را نمی شود به همین سادگی بررسی کرد. (نه لزوما یک آهنگ. شاید تا مرز یک کاست) باید نام برد و آدرس داد. و البته همیشه کسانی جا می افتند. از شهیار قنبری، کوروش یغمایی، فریدون فروغی، نبی زاده، عصار، شاهرخ، فرزین و ...
خنده دار ها: شماعی زاده. شماعی زاده، شماعی زاده و عمو حسن...
چندش آورها: اوس حبیب، نیما، برادران نوید و امید، استاد بزرگ شهرام خان کی، سوزان روشن یا به قول خودش گوگوش نسل امروز، محسن چاوشی و کرور کرور بر و بچه های دور افتاره از والدین در این دیار قربت.
چون روی فهم شعر تاکید زیادی دارم نمی توانم از خارجی ها نام ببرم چون اصولا گوش نمی کنم. البته نه به این خاطر که متوجه نمی شوم، به دلایل دیگری عرض می کنم که توضیحش در این مقال نمی گنجد ولی صد البته شما سلن دیون را در گروه اول قرار دهید. به هیچ وجه قابل چشم پوشی نیست.
زیاده عرضی نیست. اعتماد به نفس هم حدی دارد!


کلمات کلیدی:
 
کتاب بازی
ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٦ 

متاسفانه هرگز بطور شایسته ای اهل کتاب خواندن نبوده ام. مخصوصا اگر تعداد برگ های کتاب مورد نظر از حد معینی ( مثلن 250 صفحه ) بیشتر می شد آن وقت خواندنش در حد یک معجزه، سخت و غیر قابل هضم بود. با این وسواس در انتخاب کتاب می شود به راحتی حدس زد که کمتر اتفاق می افتد کتابی را نیم خوانده رها کنم. چون اصولا اگر چیز دندان گیری نباشد و از بین فیلترهای خودم به سلامت عبور نکند اصلا شروعش نمی کنم که بخواهم نیم خوانده رهایش کنم. اما البته به معجزه هم اعتقاد دارم. مخصوصا وقتی نیمه غائب سناپور را دست گرفتم و با لذت و رضایت تمامش کردم. اما نخوانده هایم بیشتر شبیه اعتراف است برای کسی که به این بازی دعوتم کرده..

1-   سووشون دانشور را به سختی تا صفحه هجدهم خواندم و بعد برای اینکه بگویم تا آخر خواندمش چند صفحه را بصورت تصادفی از اواسط و اواخر خواندم و به صاحبش باز گرداندم. اعتراف می کنم پشیمانم.

2-   چراغ ها را من خاموش می کنم زویا پیرزاد را علی رغم تمام تبلیغاتی که برایش شد بیشتر از سی صفحه نخواندم. شاید به این دلیل که هیچ تصوری از داستان نویسی نداشتم و کمی برایم سخت بود.

3-   اگر شبی از شب های زمستان مسافری.. ایتالو کالوینو را بعد از سه چهار صفحه کنار گذاشتم. حس می کردم نویسنده جایی نشسته و دارد مسخره ام می کند.

4-   جبرئیل فرشته را به دلیل ریز بودن بیش از حد قلم نتوانستم بیش از نصف بخوانم. اما دوستش دارم و در فرصتی مناسب حتما خواهمش خواند.

5-     طشت خون اسماعیل فصیح را با رنج و مشقت تا بیست صفحه آخر خواندم و نفسم بند آمد.

گناهم بیش از این نیست. لااقل الان اینطور فکر می کنم. پس دنبال شماره های بعدی نباشید. فکر می کنم آخرین کسی بودم که توپ این بازی در زمینش افتاده. بنابراین از کسی دعوت نمی کنم.


کلمات کلیدی:
 
ترس از سادگی
ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ اسفند ۱۳۸٦ 

...ساده است ستایش گلی

چیدنش و از یاد بردن 

که گلدان را آب باید داد...

استکان چای را روی میز گذاشتم و به صفحه کامپیوتر خیره شدم. چیزی نمی دیدم اما فقط نگاه می کردم. توی صندلی گردان بزرگم فرو رفتم، طوری که انگار قرار نیست چیزی ما را از هم جدا کند. پشتی صندلی آنقدر عقب رفت که حس کردم پایه اش از زمین جدا شد. سعی کردم به چیزی فکر نکنم. لااقل به اشیای دور و بر ذهنم. فیلم، بروشور جشنواره، موبایل، کتاب های نخوانده، فرق بین والنتاین و سپندارمذگان، این وبلاگ لعنتی. نمی شود. نمی شود به چیزی فکر نکرد. حتی الان که تمایل به انجام هیچ کاری ندارم. هیچ کاری، حتی خاراندن پشت گوشم. غروب جمعه است. صدای خواننده توی گوشم است که مدام تکرار می کند: شب هجرون دیگه تمومه، گل مهتاب بر سر بومه، عاشقی جز بر تو حرومه، که برای تو زنده ام.. خفه شو بابا، دلت خوشه.

چند خط می نویسم. از دعوای دیروز توی مترو. از آدم های عجیبی که هر روز از کنارمان می گذرند. از سکوتی که مدتهاست پی اش می گردم. اما نیست. روی‌ تصویر مانیتور خط های افقی می افتد. گوشی روی میز می لرزد و سر و صدا می کند اما نه آهنگین. این هم مدتی است بی صدا شده تا به ایجاد سکوت کمک کند. بر می دارمش. نام و پیام کسی روی صفحه است که چند دقیقه بعد موضوع دعوای مترو را از یادم می برد.

سلام. خوبی؟ امانتی هات اینجاست. تا دیر نشده بیا ببر. به همه سلام برسون. اگه قابل دونستی حلالم کن.

جواب دادم: التماس دعا. کجا ان شااله؟ یه جور میگی انگار رو به موتی..

جوابی نیامد تا به حرف خودم شک کنم و تماس بگیرم. مثل همیشه به شوخی حرف زدیم و گفت که سرما خورده اما دکترها چیز دیگری می گویند. دکتر هم دکتر های قدیم. باید عمل شود. هر چه گفت شوخی گرفتم و باور نکردم. هنوز شک ام برطرف نشده بود. با دوست دیگری تماس گرفتم و اصل ماجرا را پرسیدم. گفت: سرطان. و باور کردم.

چقدر این واژه و این که آن را در وجودت حمل کنی وحشتناک است. حالا فقط به این فکر می کنم که در حق دوستی با او کوتاهی نکرده ام؟ و چطور آدمی که تا دیروز صحیح و سالم بوده از امروز به انتظار فرسایش است؟ دوست دارم فقط به همین فکر کنم اما چیزی از آن نمی دانم.


کلمات کلیدی: