سیگار را توی تاریکی روی زمین تکاندم و لبه ی میز گذاشتم. گوشه ی سینی را بالا بردم. موج توی داروی ظهور افتاد و تا سمت دیگر تشت رفت و آرام برگشت. عکس، کم کم داشت واضح تر می شد. آن را برداشتم و توی نور قرمز نگاه کردم. کنار تابوت، کله ی تاس مرد عینکی کم کم ظاهر شد. عکس را توی تشت کوبیدم.
-« مرتیکه زیگیل » دوباره آن را برداشتم و در مایع تثبیت کننده زدم و از بندی که کنار دیوار بود آویزان کردم. قطره های دارو از گوشه ی تیز عکس می چکید. نگاتیو ها را توی کمد گذاشتم و چراغ را زدم. در را که باز کردم محمود با آن سبیل پایه دارش پشت در بود. کمی نگاهم کرد و انگار که دارد بو می کشد دماغش را بالا کشید و گفت:
- « تو نمی فهمی یه جرقه اینجا رو می فرسته هوا؟ »
- « کدوم جرقه؟ » چشم هایش گرد شد و چند لحظه سکوت کرد.
- « رو که نیست، خب بگو دلم واسه سخنرانی فرهمند تنگ شده خیال همه رو راحت کن »
- « گور باباش، فکر خودت باش که تا دو ساعت دیگه باید صفحه رو ببندی و هنوز عکس نداری»
- « اینام نشد؟ »
این پا آن پا می کرد که وارد تاریکخانه شود. کنار رفتم و آمد تو. پوشه ی زردی را به سینه چسبانده بود و انگار که دنبال چیزی می گشت یکدور دور اتاق چرخ زد. وسط تاریکخانه ایستاد و نگاهم کرد.
- « آقای فرهمند گفت یکی از همین عکسها رو واسه صفحه اول بزرگ کن.»
- « بیا بیرون ببینم چی میگی »
کمی به در و دیوار نگاه کرد و بیرون رفت. تازه فرصت کردم ته سیگار را از لبه ی میز بردارم و پرت کنم پشت کمد نگاتیوها. حوله را برداشتم و پشت سرش بیرون رفتم و در را بستم.
عکس های مراسم تشییع جنازه را که توی پوشه بود یکی یکی ورق می زد. روی بعضی از آنها کمی مکث می کرد و بعد دوباره عکس بعدی را نشان می داد.
- « می بینی؟ تو همش هست. باید یه جور عکسو جا بدی که این مرتیکه حذف شه. »
چند تا از عکسها را برداشتم و با هم مقایسه کردم. توی همه ی عکسها تابوت روی دست مردم بود و بین جمعیت سیاه پوش، مرد تاس با کاپشن قهوه ای روشن، درست رو به دوربین در نزدیکترین جای ممکن ایستاده بود.
- « حالا باشه چی میشه؟ مگه کیه؟ »
- « همین مونده که وسط مراسم تشییع یه دلقک برامون شکلک در بیاره. اونوقت میگن عکاس کی بوده؟ هرری.. » روی دسته ی صندلی نشستم و خیره شدم به عکس. داشتم فکر می کردم چطور می توانسته مثل عکاس ها بهترین زاویه را برای توی کادر بودن انتخاب کند. توی یکی از عکس ها داشت اشکش را پاک می کرد و عکس دیگر در حالی نشانش می داد که دستش را به سمت تابوت دراز کرده بود.
- « چیکارش می کنی؟ »
سرم را بلند کردم « چی رو؟ » داشت با چشم و ابرو به عکس اشاره می کرد.
- « کاریش نمی شه کرد. می بینی که چقدر نزدیکه. » پوشه را روی میز کناری گذاشت و رفت طرف میز خودش. کاغذهای لوله شده ی اوزالید را از توی استوانه برداشت و شروع به خواندن کرد. اما مضطرب تر از آن بود که بتواند متن تصحیح کند. پوشه را برداشتم و رفتم بالای سرش.
- « از کجا می دونی نسبتی نداره؟»
سرش را طوری به طرفم چرخاند که انگار حرف عجیبی زده ام...